رضا قليخان هدايت
1374
مجمع الفصحاء ( فارسي )
فريب از آرزو است آرزو هميشه بدل * خداى بيدل و جانست و نيز بىعم و خال نه نعمت از پى مدح و غزل دهد چو ملوك * نه زلف مشكين جويد نه قامت ميال نه كردگار ز جهال روزگار مسيح * خبرش داد از آن قيل و قال و آن اهوال چه سرزنش رسد اكنون مرا و شعر مرا * اگر حكايت كردم ز اهل جهل و ضلال بگفت آنچه پسنديده نيست ملكانى * نگفت آنچه نكوهيده نيست مذهب غال ز فرض داد يك انگشترى بگاه نماز * نتيجه مذهب غال آمد و چنان اشغال و گر سوار گرفت و حصار كفر گشاد * نه خيبر است چو بد گرنه عمرو چون چيپال به نيم ساعت گفتم هزار گنج مبخش * ازين حديث بگفتار چه آيد از جهال همال هرگز خادم نوشت و مولانا * سوى همال نكردى سپهر جاه و جلال اگر مخاطبه ياردت كرد اختر و چرخ * طغان نويسد مهتاب و آفتاب ينال اگر ز روى تعبد رهى و بندهء تست * ز روى خدمت من نيز خادمم نه همال درست گفتم كت صد هزار سال بقاست * ببخش خردك باندازهاى شه ابطال